تبليغاتX
صد سال بعد از مرگ من اگر بشکافي قبر من خواهي شنيد از قلب من زيباي من زيباي من عاشقتم با من بمون
 عاشقتم با من بمون     
دوستی عشق محبت صداقت صفا صمیمیت و.....
موقعيت و تاريخچه چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 1:17 قبل از ظهر
موقعيت و تاريخچه
روستاي لاديز از توابع بخش ميرجاوه شهرستان زاهدان، با مختصات جغرافيايي 61 درجه و 19 دقيقه طول شرقي و 28 درجه و 56 دقيقه عرض شمالي، در 25 کيلومتري جنوب غربي شهر ميرجاوه واقع شده است. اين روستا از جنوب هب کوه شاه‌چنار محدود مي‌شود. روستاي لاديز از سطح دريا 1200 متر ارتفاع دارد و اقليم آن گرم و خشک است. آب و هواي روستا در فصول پاييز، زمستان و اوايل بهار مطبوع و دلپذير و در تابستان‌ها گرم است. رودخانه لاديز از شمال روستا عبور مي‌کند.
روستاي لاديز، قدمت چنداني ندارد. اين روستا، از ييلاقات عشاير بلوچ بود، که طي قرن اخير به سکونتگاه دائمي تبديل شده است. مردم روستاي لاديز به زبان بلوچي سخن مي‌گويند، مسلمان و عمدتاً پيرو مذهب تسنن حنفي هستند.
الگوي معيشت و سکونت
براساس نتايج سرشماري سال 1375، اين روستا در حدود 160 نفر جمعيت داشته است که در سال 1385، به 2000 نفر افزايش يافته است.
اقتصاد روستاي لاديز بر پايه فعاليت‌هاي زراعي، دامداري، توليد صنايع دستي و اشتغال در امور خدماتي استوار شده است. محصولات عمده زراعي روستا مشتمل بر گندم، جو و علوفه مي‌باشد. انار، گلابي و هلو از محصولات سردرختي آن است و عمدتاً به کشورهاي همجوار (پاکستان و افغانستان) صادر مي‌شود.
دامداري نيز در روستا رونق دارد و انواع فرآورده‌هاي لبني و گوشت قرمز از توليدات دامي اين روستاست. زنان و دختران روستاي لاديز با بافت انواع قالي و سوزن‌دوزي‌هاي زيبا در بهبود درآمد خانوار روستايي تأثير بسيار مهمي دارند.
روستاي لاديز در دشتي وسيع استقرار يافته و بافت مسکوني متراکمي دارد. خانه‌هاي روستاييان عمدتاً با خشت و گل و چوب بنا گرديده‌اند و سقف‌هاي مسطحي دارند. برخي از خانه‌ها با مصالح آجر، آهن و گچ ساخته شده‌اند.
جاذبه‌هاي گردشگري
روستاي لاديز جاذبه‌هاي طبيعي و تاريخي بسياري دارد که مهم‌ترين آن‌ها عبارتند از:
رودخانه‌هاي فصل لاديز: حواشي رودخانه‌هاي فصلي لاديز به ويژه در فصول بهار و تابستان چشم‌انداز بسيار زيبا و مکان مناسبي براي گذران اوقات فراغت گردشگران، پديد مي‌آورند.
غار طبيعي لاديز: قدمت اين غار به دوران پيش از تاريخ تخمين زده شده است. اين غار، در نزديکي روستا قرار دارد.
بقاياي تاريخي فرهنگ لاديزيان: در سال‌هاي 67-1966 ميلادي، هيأتي از دانشگاه «گاري هيوم» بررسي‌هايي در منطقه «لاديز» و «مشکيد» بلوچستان انجام داد و در نتيجه اين تحقيقات، آثار و نمونه ابزارهاي سنگي از عهد پارينه سنگي به دست آمد. هيوم، اين آثار به دست آمده را فرهنگ لاديزيان نام نهاد. اين يافته‌ها نشان مي‌داد که جنوب شرقي ايران در عصر پارينه سنگي يعني در حدود هشتاد تا صد هزار سال پيش زيستگاه جماعت‌هاي انساني بوده است.
ميرجاوه: منطقه ميرجاوه به عنوان نقطه صفر مرزي ايران با پاکستان در جوار لاديز و يکي از مهم‌ترين نقاط استان به شمار مي‌آيد.
کوه تفتان: همجواري روستاي لاديز با کوه تفتان، موجب پديد آمدن چشم‌اندازهاي بديع و اماکن تاريخي و طبيعي شده است. همه ساله، کوهنوردان بسياري براي صعود به قله تفتان به اين منطقه مراجعه مي‌کنند.
بهره‌گيري از موسيقي محلي و بلوچي در مراسم مختلف روستا متداول است. هفت‌سنگ، بازي رايج و محلي اين روستاست.
اغلب مردم روستاي لاديز از پوشاک محلي بلوچي استفاده مي‌کنند. زنان و مردان ميانسال بيشترين استفاده کنندگان از پوشاک بلوچي هستند.
استفاده از زيورآلات و پوشاک رنگارنگ، دو ويژگي شاخص لباس‌هاي زنان و دختران اين روستاست.
از مهم‌ترين صنايع دستي اين روستا مي‌توان به سوزن دوزي، قالي‌بافي و گليم بافي اشاره کرد که توسط زنان و دختران هنرمند روستا با نقوش سنتي و قديمي توليد مي‌شود.
انواع زيورآلات زنانه، لباس‌هاي بلوچي، لباس‌ها و پارچه‌هاي سکه‌دوزي و سوزن‌دوزي شده، قالي، گليم، خرما و ديگر ميوه‌ها، سوغات روستاي لاديز به شمار مي‌آيند.
از غذاهاي رايج روستاي لاديز مي‌توان به تباهک، شيلانج، کباب تنورچه، شلو، حلوا خرما و کشک زرد اشاره کرد.
دسترسي: روستاي لاديز از طريق شهرهاي زاهدان و ميرجاوه با جاده‌اي مناسب و آسفالت قابل دسترسي است.
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

سلامی دوباره شنبه ششم بهمن 1386 12:46 بعد از ظهر
سلام به همه دوستان عزیزم

امیدوارم که حال همه شما خوب باشه؟

از اینکه چند وقتیه نبودم و مطلب نزدم تو وبلاگم و به وبلاگ شما دوستان سر نزدم شرمنده ام

شما به بزرگی خودتون ببخشید 

 

 

 

سلامی دوباره

سلام به بوی یاس به بوی گل

 

باران زمین را عطراگین کرده و تو ای فرشته به پرواز درآمدی و من تو را در

 

آسمان دیدم دلم برایت تپید و به خاطر من بالهایت را دادی تا پیش من باشی ولی من لیاقت فرشته ای مثل تو را ندارم

بگذار من, تو را دوست داشته باشم

 

هر چه فکر میکنم فرصت برایم معنی نمیشود و فقط عشق در چشمان من است

روزی که تو را دیدم میدانستی که چشمانی در حال تعقیب توست هیچ نمیگفتی من میدیدم و نمیدانستم چه بگویم چون قرار نبود که من چیزی بگویم

چشمانت پاک بود اجازه میداد من تو را ببینم

 

تو را ندارم و نمیتوانم داشته باشم چون لیاقتی بی حد میخواهد تا تو را در آغوش بگیرم

تماسی با من نمیگیری آری تقصیر من است و تو فکر میکنی به تو توجهی ندارم

نه اینطور نیست هر روز نبودنت و ندیدنت مرا آزار میدهد چه کنم

 

این بی احترامی به توست که من با تو مثل یک فرصت برخورد کنم و از تو سو استفاده

من تو را در آسمانهای این زمین در کنار خود میبینم و تو پرنده مهربان منی دوستت دارم

 

 

 

 

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

دلم گرفته :) چهارشنبه هشتم فروردین 1386 10:39 بعد از ظهر
 
سلام به همه
 
امروز خيلي دلم گرفته بود با اينکه خيلي خسته بودم ولي تا دلمو خالي نمي کردم ، خوابم
 
نمي گرفت .
 
برگرد خواهش کردم که برگردي و منو تنها نذاري با ... !
 
ولي فکر کنم عادت کنم ، فکر ميکردم اينطوري بشه ولي عادت ميکنم و ميدونم که دست از
 
تو کشيدن و تورا فراموش کردن سخته و گرمي اون وجود سحر آميزت رو از ياد بردن خيلي
 
سخته ، با اينکه به گفتن کلمه برگردخجالت ميکشم ،،،، مي دوني از چي ؟ از ترسهاي بيچاره
 
ام !
 
ترس از چي ؟ آره ترس از ....
 
مثله بچه اي که از .... مي ترسه و پشت کسي قائم ميشه من هم شبيه اون پسره ترسو
 
شدم و خودمو پشت ترسهام قائم ميکنم تا غرورم نشکنه ، برگرد ! برگرد ! چي ميشه !
 
خجالت ميکشم خواهش ميکنم برگرد ! چي ميشه برگرد !
 
روزي مي رسه که تو هم دلت برام تنگ ميشه !
 
اره روزي هم مي رسه که تو هم براي ديدنم به خيره شدن به چشمانم رو دلتنگي کني و
 
آرزو کني
 
خسته شدم و خجالت ميکشم  باز بگم ! برگرد ، برگرد
 
همه چيز منو در وقتي که ميخواهم فراموشت کنم به ياد و فکر تو مي اندازد ، خاطرها و
 
خيلي چيزهاي ديگه!
 
که بيشترين و زجرآورترين خاطره هايم اينه که وقتي با هم به ترانه اي غمگين گوش ميکرديم
 
و با هم اشک ميريختيم و حالا همه ترانه هاي غمگين هم منو به ياد تو ....
 
بعضي وقتها مثله يه دوست ، بعضي وقتها با گلي به ديدارم مي آمدي و حالا همه چيز منو
 
باز هم  به ياد تو مي اندازد ، برگرد دستت رو بده و برگرد خجالت ميکشم ولي باز ميگم برگرد !
 
اما ياد باشه که روزي هم خواهد رسيد که ديگر تو هم دلتنگم خواهي شد و شايد ديگر من آن
 
روز نيستم !
 
و يادم مياد وقتي بهم گفتي تا آخره دنيا باهم ميموني ، حالا مي فهمم که چرا ميگنن دنيا دو
 
روزه چي ميشه برگردي و چشمهايم به پيشوازت بياد !
 
کاش همه مي دونستند که وقتي که ديگه نيستي گريه کردن و غم خوردن هيچ تفاوتي ندارد
 
، تو بگو اشک تو آن هنگام از من مرده چه دردي را دوا خواهد کرد ؟
 
بياييم قدر دوستيهايمان را بدانيم و در وقتي که هستند به سراغشان بروييم
 
آخه خيلي سخته وقتي يه مدتي يه دوست خوب رو کي داري نبيني و بعد از وقتها بر سر در
 
خانه ببيني که نوشته جوان ناکام  ....
 
آن وقته که ديگه دنيا رو سرت خراب ميشه !
 
بياييد خوبيها رو تو همينجا حساب کتاب کنيم و واسه کسي بدهکار نمونيم !
 
 
 
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

۱۳ خط برای زندگی چهارشنبه نهم اسفند 1385 12:9 بعد از ظهر
۱۳ خط برای زندگی

 

يك : دوستت دارم ، نه بخاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من در همگام باتو بودن

پيداميكنم .

دو : هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو

نميشود .

سه : دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

چهار : اگر كسي تو را آن طور كه ميخواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام

وجودش دوست ندارد .

پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آنست كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او

نخواهي رسيد . شش : هرگز لبخند را ترك نكن ، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان

دارد عاشق لبخند تو باشد .

هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا

هستي .

هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص

مناسب را ، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكر گزار باشي .

ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .

يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و

فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني .

دوازده : خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را ميشناسي قبل از آنكه

شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترين چيزها در زماني اتفاق ميافتد كه انتظارش

را نداري .

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

دیدگاه خانم ها از آقایان دوشنبه نهم بهمن 1385 11:40 بعد از ظهر
سلام به همه دوستان خوب خودم

امیدووارم که حالتون خوبیده باشه؟

امیدوارم  از مطالبی که میزنم دلخور نشید.چون فقط برای شوخیه.

حالا بخونین حال کنین.

 

سال 1332

دختر خانواده همراه با مادرش
كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك

ظرف

هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف

مي كند: آره

زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته

همچين

زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي

 

خواد برام يه

شوهر خوب پيدا كنه.

مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره!




سال 1342

پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و

چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا

واسهء من

دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا

غيرتِ تو

شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي

بدن نما

بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند

مردم چي مي

گويند؟

مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي

كني؟ نوبل

و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين... اين قدر سخت

نگير...

بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه برود. وقتي

پدر

قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو

را از سر

ما كم نكند!




سال 1352

فريادِ مردِ خانواده تمام كوچه را پر مي كند: چي؟! مي خواهد برود سرِ كار؟!

يعني من اين قدر بي غيرت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بيآره تو

خونه؟ پس من

اينجا هويجم؟ مگر اين كه بابت اين بي آبرويي از روي نعش من رد شويد...

كسي از روي نعش مرد خانواده رد نمي شود ولي دختر خانواده هم چند ماه

بعد با

وجود غرغرهاي پدرش بالاخره سر كار مي رود. صداي مادر خانواده به گوش

مي رسد:

مرد، خدا تو را براي ما حفظ كند!




سال 1382

مرد خانواده: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي كه آمدي خواستگاريم،

گفتم دلم

نمي خواهد زنم از اين مانتوها بپوشد و آرايش كند، گفتي دورهء اين اٌمٌل

بازي

ها گذشته، ما هم گفتيم چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه

خانه را به

نامم كن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتي، حالا هم مي

گويي

بنشينم توي خانه بچه داري كنم؟

زن: عزيزم مگه چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟

تمام حقوقت هم

بابت كرايه تاكسي، خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمهء ماشينت

مي رود.

حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگه داري كني هم خرجمان كم مي

شود هم بچه

مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمي برد... آفرين عزيزم ...


 

خدا سايه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد...




سال 1482

زن خانواده: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودي. مثلا توي دوستانت به روشن

 

فكري

معروفي. آخه چه اشكالي دارد؟ اين همه سال ما زن ها بچه دار شديم حالا

 

به كمك

علم چند وقتي هم شما مردها از اين كارها بكنيد. اصلا مگر نمي گفتي جد

بزرگت

هميشه مي گفته: چه مردي بود كز زني كم بود؟

پس از مقداري بحث منطقي مرد بالاخره قبول مي كند و نه ماه بعد وقتي

بچه بغل

وارد خانه مي شود زن با عشوه مي گويد: مرد ... يعني سايه تو تا كي

بالاي سر

ماست؟


سال 1582

چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حاليكه سبزي پاك مي كنند آهسته

مشغول تبادل

نظرند.
-

آره... مي گويند هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شدهء

مردهاست...
-

حق با آقا جمشيده... ببينيد اين زن ها چقدر از ما سواستفاده مي كنند؟ تا

وقتي خونهء بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري و اينها را ياد بگيريم و توسري

بخوريم، بعدش هم بدون مشورت زنمان مي دهند و زنمان هم مارا استثمار

مي كند...
-

خب مي گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسم است و...

در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث به زياد بودن گِل سبزي كشيده

مي

شود! زن مي گويد: خدا سايهء شما مردها را از سر سبزي ها كم نكند!


سال 1882

راديو، موج FM، شبكهء پيام (صداي يك خانم)

بااعلام ساعت نه شب شما خانم هاي عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده

قرار مي

دهم. به گزارش خبرگزاري بانوپرس دقايقي قبل سايهء آخرين نمونهء نادر از

جنس
«

مرد» از روي كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از

شاخهء

زينتي مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي

توان

پيدا كرد. ساعت 9 و 15 دقيقه با خبرهاي جديدي در خدمت شما خانم هاي

عزيز

خواهم بود. دينگ دينگ!

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

همسر خوب پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 2:10 بعد از ظهر
سلام به همه دوستان خودم.

 

امیدوارم که حالتون خوب باشه. منو ببخشید اگه چند وقته به وبلاگتون سر نزدم و

 

وقت نکردم وبلاگمو آپ کنم و الان هم که آپ کردم شمارو خبرتون نکردم. الان هم وقتشو نداشتم که

 

همتونو خبر کنم.به همین خاطر فقط آپ کردم.

 

امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشین.

 

بیشتر مرد ها برای ازدواج دنبال همسری می گردند که:

1-مثل اسب نجیب باشه

2-مثل سگ وفا دار باشه

3-مثل گاو زحمتکش باشه

4-مثل روباه زیرک باشه

5-مثل طاووس قشنگ باشه

6-مثل ببعی! ناز نازی باشه

7-مثل گربه ملوس باشه

8-مثل مرغ خانواده دار باشه!(راستش خیلی تو حیوونا گشتم ببینم کدومشون بیشتر به خانواده شون

 

اهمیت میده و شرمنده...فقط مرغ رو پیدا کردم!)

9-مثل موش توقع زیادی از زندگی نداشته باشه(منظور اینه که به یه سوراخ هم واسه زندگی قانع باشه)

10-مثل قناری صدای دلنشین و آرامش بخشی داشته باشه

ولی تجربه نشون میده که نه تنها چنین مرد هایی بلکه کلاً همه مردها چنین همسرانی گیرشون میاد:

1-مثل اسب فقط لگد میزنه و همه کاسه کوزه ها رو میشکونه

2-مثل سگ پاچه می گیره

3-مثل گاو شاخ میزنه

4-مثل روباه فوق العاده حریص و حسود و طماعه

5-مثل طاووس از دماغ فیل افتاده!(یعنی مغروره)

6-مثل گوسفند! گند میزنه به همه چی و اصلاً ظرافت تو وجودش نیست

7-مثل گربه به همه چی چنگ می اندازه

8-مثل مرغ فقط چاق و چاق تر میشه و تازه شب هم سر ساعت 9 می خوابه(و آقاهه رو تو کف میذاره!)

9-مثل موش مغز آقاهه رو می جووه

10-مثل قناری با سر صداش گوش همه رو کر میکنه



متأسفانه باید عرض کنم که تجربه چیز های بدتری رو هم نشون داده:زنی که 10 ویژگی بالا رو داره:

1-صد درصد مثل الاغ(خر) مخ ناقصی داره

2-صد درصد مثل کفتار زشت و نفرت انگیزه

3-صد درصد مثل لاشخور هستش و حتی به جسد شوهرش هم رحم نمی کنه!(منظور از کلمه جسد

یک مرد خسته و کوفته و تازه برگشته از سر کار می باشد)

4-صد در صد مثل خروس معمولاً به صورت بی محل سبز می شه!(داری با منشی دل و قلوه تبادل می

کنی یهو می بینی یه کاکتوس جهنمی جولوت سبز می شه!)

5-صد در صد مثل طوطی صداشون گوش خراشه و البته استعداد عجیبی در حفظ کردن سوتی های

همسرشون و بعد بازگو کردن اونها در جمع فامیل دارن!

6-صد درصد [3-4 سال بعد از ازدواج] مثل بوقلمون میشه و حتی تا سر کوچه هم روت نمیشه باهاش

بری!

و البته صد در صد خیلی چیزای دیگه که من اینجا جرأت نمی کنم در موردش چیزی بگم ....فقط یه چیزی

بگم و اون هم اینه که چنین خانومایی تازه انتظار دارن شوهرشون سوار اسب سفید بالدار بیاد و باقی

قضایا!!!

اما در پایان یه نکته رو باید ضافه کنم و اون هم اینه:ای تویی که از کنج خونه بابات نجاتت دادیم!ای تویی

 

که نه تنها از محدودیت های خونه پدری راحت شدی بلکه خرجیت هم 4 تا 5 برابر شده!ای تویی که حالا

لقب ترشیده شدن رو به فراموشی سپردی و به جاش یه فامیلی جدید هم پیدا کردی! و ای تویی که یه

آدمی رو پیدا کردی که از سر خریت و نفهمی عاشقت شده!بابا جون من کوتاه بیا....عزیزم یه کم و فقط

یه کم با ما خوب تا کن !!!

دوستان عزیزی که به هر نحوی از شریک زندگیشون راضی نیستن می تونن در اسرع وقت به باغ وحش

ما مراجعه کنند و حیوونشون رو تحویل بدن و جاش یه دونه پفک نمکی جایزه بگیرن!!!


یه نکته دیگه هم بگم و اون اینکه اون خانوم هایی که میل میدن و فحش میدن معلومه که خودشون

ویژگی های بالا رو دارن !وگرنه دلیل نداره این متن رو به خودتون بگیرید.....

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

عشق... دوشنبه هجدهم دی 1385 2:0 بعد از ظهر
 
 
 
 
 
 
عشق با روح شقایق زیباست
عشق باحسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست
عشق با زهر حقایق زیباست
عشق با در حسرت دیدار تو بودن
 
زیباست
 
**********
 
 
 
      یه قدم تو ،یه قدم من    یه دل از تو، یه دل از من
    
 وای چه احساس قشنگی    من و تو همیشه با هم
 
 
    وقته یک دیدار تازه        توی یک صبح صمیمی
 
    اشک نیلوفری تو          خاک خشک بدن من
 
 
     با تموم بی قراری         زیر عکس یادگاری 
  
   می نویسم که عزیزم      نکنه ، دوسم نداری
 
 
     گل  نیلوفر زیبا             با وفا ، یار شکیبا
   
 من برای تو می خونم      با یه حس پاک و زیبا
 
  
عشقی مثل عشق مجنون     پاکی مثل دل لیلی
 
عشق نیلوفری من            دوست دارم شما رو خیلی
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

Only ّFor My Love سه شنبه هفتم آذر 1385 11:52 قبل از ظهر
 
 

I Love You More Than Words Could Ever Express.
You Are The Life In Me.
 

You've Given Me Feelings I Have Never Felt Before.
I Love The Way You Make Me Feel.
 

I Am So Happy Being With You, And So Blessed To Know You.
Without You, I Would Be Nothing.
 

You Hold All Of My Hopes And Dreams Inside Of You;
And For That I Love You!!
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

عکس های داداشی جونم پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 3:21 قبل از ظهر
 

سلام به همه دوستان گل خودم

امیدوارم که حال همه شما خوب باشه

منو ببخشید که به کامنتهای شما جواب نداده آپدیت کردم

خوب چیکار کنم دیگه؟ خیلی خیلی گرفتار بیدم

چون از سربازی هم بالاخره معاف شدم و نیمچه قاطی مرغا شدم

امیدوارم شما منو به بزرگی خودتون ببخشین

خوب الان عکسای داداشمو که واسه خودش تو وبلاگ خودش زده بود دزدیدم آوردم اینجا که همه شما ژ

ببینین و حالشو ببرین

امیدوارم که خوشتون بیاد

راستی داداشی جونم ازت اجازه نگرفتم اینارو اینجا زدم منو ببخشی

این منو اغفال کرد

راستی اینم عکس پسر داداشم

 Axe Pesare Saeed Joon

موفق باشین و پیروز

خدانگهدار

1

 

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

ارزش و عدالت عشق یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 2:55 بعد از ظهر
بازم سلام به همه دوستی خوبم

احوالاتتون چطوره؟ خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ شنگول و منگولین؟ بز زنگوله پا هستین؟ خلاصه هر

چی هستین و هر کی هستین براتون آرزوی موفقیت میکنم.

امروز کمی زودتر از همیشه آپ کردم چون بعد از این آپ چند وقتی اینجا نیستم که آپ کنم دارم میرم

مسافرت واسه همین الان آپ کردم که به شما هم بگم و برم. امیدوارم که همینجوری که شنگول

هستین همینجوری هم بمونین تا من میام.

 

                                                                         همیشه شاد و موفق و پیروز باشین 

 

شاید واقعا کمتر کسی بتونه بفهمه 
 وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات 
 
خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .چون فقط وفقط به فکر اونی .بخدا
 
خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی
 
بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون
 
بدونه .خیلی سخته اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ،منم
 
یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند
 
سال عاشق بمونم تا کی ؟ هیچ جوری از این موضوع رها
 
نمیشم .اشتباه من اینه که عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق
 
کردم . چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان
 
این حق و دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا  پس تکلیف این همه
 
علاقه چی میشه؟ جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری
 
کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های
 
تصنعی مو  بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه . یه وقت
 
ناراحت نشه . یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین
 
خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم
 
گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس
 
حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید
 
بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام
 
به فکرم .همه به همه دستور میدن  صبور باش گذشت کن . این
 
وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی
 
چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی
 
دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی
 
ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟
 
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

Teri yaadon ke bina سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 3:31 بعد از ظهر
سلام به دوستای خوبم

امیدوارم حالتون توپ باشه. من امروز هم حوصله آپ نداشتم ولی از تنهایی داشتم میمردم یعنی هم

از تنهایی و هم از بیکاری واسه همین گفتم بیام آپ کنم تا از بیکاری در بیام. راستی بعضی از

دوستان گله کردن که چرا اسم مارو تو جمع دوستان ننوشتی؟ببخشید بچه ها. من اصلا ذهنم کار

نمیکنه من بعضی از دوستان صمیمی خودمو هم هنوز یادم رفته اسمشونو بنویسم ولی باشه چشم

دفعه بعد اسم همه رو مینویسم.خوب بچه ها حالا یه شعر قشنگ هندی خوشگل هست اینجا

مینویسم.

امیدوارم که خوشتون بیاد.        

                                                                    امیدوارم که همیشه موفق و شاد و پیروز باشین

 

Teri yaadon ke bina koi lamha guzaara nahin
ik pal nahin jab tumhe humne pukaara nahin
 
meri naakaamiyon ka itna bhi gam na kijiye
agar aap jeete hain to main haara nahin
 
ye naqsh-e-dard kaise utar jaaye chehre se
maine abhi aapka gam dil se utaara nahin
tere bin youn kat rahi dariya-e-zindagi mein
kashti bhi hai maajhi bhi hai,kinaara nahin
 
kar rakhaa hai jisne saare ghar mein ujaala
aansu hai mera ye koi toota hua taara nahin
 
kisko gale lagaa ke rooyen na-muraad hum
is bhari duniya mein apna koi sahaara nahin
mareez-e-ishq hai tamannai khudkushi ka ab
gehre hain dil ke zakhm,aur koi chaara nahin
 
wo aa ke poonchh den aansu hamari aankhon se
itna bhi hamare haq mein naseeb hamara nahin
it
na hai bad-naseeb "KaMaL" ka ye jaha.n
loota hai zindagi ne jise maut ne maara nahin


نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

عاشق شکست خورده چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 2:15 بعد از ظهر
بازم سلام به دوستان عزیزم. امیدوارم حال همگیتون خوب باشه
از دوستان عزیزم ممنونم از اینکه همیشه لطف میکنن و به من سر میزنن و با نظراتشون منو تشویق میکنن تا بتونم وبلاگ رو بهتر اداره کنم
اوول از همه مخلص داداش گل خودم آقا مسعود ۷۲۵  هستم و ازش خیلی ممنونم راستی شانس هم دارم چون مسعود گل ما از زاهدان هم هست و ان شا الله یه روزی بشه میرم ملاقاتش کنم در اولین فرصت از
مسافرت که برگردم میرم ببینمش
از مهلای عزیزم هم ممنونم . باشه چشم مهلا خانم زبان زاهدانی هم یادتون میدم ولی باید بخوای تا بتونی یاد بگیری
از آقا اجورت (شیرآباد ) هم باید ممنون باشم چون ایشون هم به من خیلی لطف دارن . باشه اجورت جون دیگه اون چیزی رو که گفتی بهت نمیگم جیگرم. راستی آقا اجورت هم از بچه های زاهدان اونم ان شا الله یه روز به موقع میرم دیدنش
از سودابه خانم هم ممنونم با وبلاگ قشنگی که داره همیشه من مزاحمشون هستم. راستی وبلاگتون در چه حاله؟ یعنی کمکی لازم ندارین اگه کاری یا کمکی از من بر میاد بگید بهتون کمک کنم شرمنده از اینکه دیر جواب کامناتونو میدم
به دوست عزیزم هم مدیون هستم منظورم مهر پنهان بید امیدوارم که همیشه موفق باشی دوست عزیز
 سمانه و علیرضا(عاشق خجالتی) از شما هم ممنونم که همیشه به فکر من هستید و به من سر 
میزنید و منو شرمنده میکنید
یاسمن عزیز هم که ماشا الله اینقدر سر میزنن که تو وبلاگم از رد پاشون جاده درست شده زود به زود آپ میکنن که ما حوصله نداریم هر روز براش کامنت بزاریم. شوخی کردم یه وقت به دل نگیرین ولی بازم ممنونم که منو شرمنده خودتون میکنین
  از فرشته خانم هم ممنونم که بعد از چندین وقت یادشون افتاده منو لینک کنن شرمنده که من این همه با همه شوخی میکنم چون من اگه شوخی نکنم روزم نمیگذره
از سفین عزیز هم ممنونم که همیشه وقتی آپ میکنه اول به من میگه . بعدش هم همیشه من شرمندشم که دیر به دیر بهش سر میزنم
از هری تک عزیز هم ممنونم که تازه افتخار دادن باهاشون کمی تا قسمتی آشنا بشیم
از دوست عزیزم هم آقا حسام هم ممنونم . الان هم فکر میکنم در وبلاگ خودشو یه قفل زده آخه دیر وقته آپ نمیکنه. ایشون از دوستان خوب ما هستن که الان هم چابهار تشریف دارن و مارو تو چابهار شرمنده خودشون کردن و ازش هم خیلی عذز میخوام که زاهدان اومدن و من نشد ازشون به خوبی پذیرایی کنم
از شهره عزیز هم ممنونم نوه صداش میزنم یعنی نوه گل منه و نمیدونم الان چند وقته کجاست از بابا بزرگش خبری نمیگیره مثل اینکه دیگه بابا بزرگشو نمیتحویلن
از آقا البرز هم ممنونم با اینکه دیر به دیر به ما سر میزنن ولی بازم ممنون از اینکه شرمندمون میکنن
آقا سلمان به وبلاگت که میام همیشه حال میکنم دوست دارم زود زود آپ کنی که ما هم بیشتر بتونیم از مطالبت استفاده کنیم
و از دوستان دیگه ای که الان اسماشون تو ذهنم نیست از همشون ممنونم که منو یاری میکنن تا بتونم بیشتر موفق باشم
امیدوارم همیشه موفق باشین دوستان عزیز
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

پنجره ای به سوی عشق شنبه بیست و ششم فروردین 1385 10:50 قبل از ظهر
سلام به همه دوستان عزیزم
 
امیدوارم حالتون خوب باشه. بچه ها ببخشید که کمی دیر آپ کردم
 
راستی بعضی از دوستان گلم خواسته بودن که رنگه فونت رو تغییر
 
بدم . بازم چشم . امیدوارم منو ببخشید اگه غلط املایی چیزی هم توی
 
نوشته هام دیدین به من بگین خوشحال میشم
 
پنجره ای به سوی عشق
 
چه زیبا خواهد شد اگر،در این چند صباحی که میهمان تن خویش هستیم،
 
با شاه کلید عشق ، قفل دل های بسته ر ا بگشاییم.
 
تا بتوانیم میزبان همه ترانه ها باشیم.اگر عشق را بشناسیم دیگر
 
در قید و بند ارزش گذاری سطحی نخواهیم بود، چرا که عشق خود
 
یک ارزش عمیق است وبه همه چیز ارزش می بخشد.
 
زمانی که از سایه های کابوس وار نفس،انصراف دادیم،عشق در
 
ما قدم میگذارد.آنگاه آرامش معنا پیدا خواهد کرد.اگر فقط ظاهر
 
عشق را بشناسیم، فقر درونی ما بارزتر خواهد گشت.برای بودن
 
عشق به زمان خاصی نیاز نیست، اما برای فکر کردن به آن
 
زمان بسیاری نیاز داریم.اصولا ما فکر می کنیم بدون عشق
 
زندگی را گم کرده ایم، در صورتی که زندگی عشق را گم کرده
 
و گروهی از ما هر دو را.
 
شاید ما از تاریکی درون ، فقط رنج ببریم، ولی بدون عشق از
 
سرما خواهیم مرد.عشق چه بی ما و چه با ما از دروازه وجود
 
خواهد گذشت، ای کاش بتوانیم به هنگام عبور دریافتش کنیم.
 
اگر بتوانیم همچون شمعی ، بذل سر و تن کنیم،بار جسد را از
 
دوش جان بر زمین نهاده واز پیله خواب به در آمده ایم.
 
سر گذر پیاده ها ، از خاکسترپروانه ها ،در خواب مخمل ناز
 
کنار اشک پشت نقاب ، بیا عشق را باور کنیم.
 
بهشت این دنیا، عشق است و وفاداری.
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

به عاشق نبودنم افتخار می کنم یکشنبه بیستم فروردین 1385 0:13 قبل از ظهر
 
اگر  عشق این   است  ، به عاشق نبودنم افتخار می کنم!!!!
 
شنیده بودم که عشق با شعف همراه است اما ، از شنیدن اینکه فرهادها از عشق
 
شیرین ها خود را می کشتند و مجنون ها بخاطر عشق لیلی ها از کار و زندگی می
 
افتادند هیچ گاه به شعف نمی رسیدم و در هیچ یک از این ها عشق الهی را نمی
 
دیدم. هرچند که اطرافیانم همواره ، خواهانِ عشق بودند اما همیشه با افتخار می
 
گفتم :" اگر این اسارت ،عشق است ، من هیچ گاه خواهانِ عشق نیستم."
 
عشق در نگاهِ آنها اینگونه بود ، که معشوق را همچون قناری در قفسی حبس می کردند تا بتوانند از وجودِ
 
او در نزدیکی ِ خود لذت ببرند. شنیدم که عاشقی به معشوقش می گفت :"عزیزم تو مالِ منی!!!!!!!".
 
چندین سال برایم اینگونه گذشت. در این مدت از اطرافیانم می پرسیدم عشق
 
چیست؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتی بود که من از آن می گریختم. تا این
 
که توانستم با عارفی صحبت کنم و با یک برداشت ذهنیِ عالی که قدرت ِ توان
 
بخش عشق را بیان می کرد آشنا شوم.
 
از او پرسیدم: عشق چیست؟
 
گفت :  عشق نیرویی است که اگر بخواهی  در وجودِ تو غرق می شود . نیاز به جاری شدن دارد تا تو آن را
 
حس کنی پس تو معشوقی بر می گزینی تا با جاری کردنِ عشقِ درونی ات به او به شعف برسی.
 
پرسیدم : چرا خیلی ها ، با عشق اسارت می سازند؟
 
گفت : عاشق گل هیچ گاه بخاطر ِ علاقه زیادش به گل آن را از بوته جدا
 
نمی کند تا در لیوانِ آبی آن را در کنج خانه حبس کند . عاشق حقیقیِ گل آن را در بوته باقی می گذارد تا از
 
رشدِ گل به شعف درآید.
 
گفتم : اینگونه خیلی سخت است و خیلی از انسانها نمی توانند دوری از معشوق را تحمل کنند!
 
اوگفت : عاشقانِ گل همه گل پرورند    زحمتِ گل پروری برخود خرند
 
اگر عشق مادرت به تو باعث می شود که همواره او تو را در خانه حبس
 
می کرد تا نکند که از دست بروی تو هیچ گاه رشد نمی کردی.هرچند که برای خودِ او رنجی بزرگ بود .
 
او به من گفت : *" من شوقِ عشق را به تو خواهم آموخت . اعمالِ ما به ما
 
وابسته اند همچون درخشندگی به فسفر . درست است که اعمالِ ما، ما را
 
می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را
 
داشته دلیل به آن است که سخت تر از دیگران سوخته است."*
 
سنگ سیاه زمانی به مجسمه ای زیبا مبدل می شود که ضرباتِ چکش ِ مجسمه ساز را تحمل کند . و این
 
گونه است که تو لایق عشق الهی خواهی شد .
 
گفتم: هرچند که پذیرش این نوع عشق سخت است، بااین حال من با تمامِ وجود آن را می پذیرم .
 
و او گفت: * "برایِ من شنیدنِ این که شن ساحل نرم است کافی نیست
 
می خواهم پاهای برهنه ام این نرمی را حس کند . معرفتی که قبل از آن احساس
 
نباشد برای ِ من بیهوده است"*
 
و من از این که پروردگار در قالب یک عارف تعریفِ زیبایی از عشق را به من ارزانی داشت بسیار
 
خوشحالم .
 
در نهایت از تمامی آنها که هستند تا بتوانم عشقم را جاری کنم متشکرم از دوستِ خوبی که این متن را می
 
 
خوانی
 
امیدوارم همیشه موفق باشین و همتون هم به عشقتون و هر چیزی که میخواین برسین
 
 
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

عکس خودم سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 11:58 بعد از ظهر
سلام به دوستان گل خودم

امیدوارم حالتون خوب باشه و تا اینجا سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشین

چند نفر از دوستان پی ام داده بودند و میگفتند اگه امکان داره از عکس های خودت

تو وبلاگ بزن تا ما بتونیم بیبینیمت حالا من هم میخوام عکسی که دو هفته پیش  لادیز گرفتم

همونو تو وبلاگ برای دوستان بزارم  راستی اگه عکس کمی کوچیک من خودم کوچیکش کردم چون

وقتی  تو وبلاگ زدمش از بس بزرگ بود معلوم نمیشد به خاطر همین کوچکش کردم

امیدوارم همیشه موفق باشین

این عکس  رو لادیز تو باغ دایی خودم گرفتم

szcq6h.jpg

 

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

13 به در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 9:55 بعد از ظهر
سلام به همه دوستای خوبم که هر دفعه منو با نظراتشون شرمنده میکنن

امیدوارم حالتون خوب باشهچطورین با ۱۳ به در؟رفتین بیرون یا نه؟ اگه رفتین امیدوارم بهتون

خوش گذشته باشهمن که امروز کلی حال کردم

بزارین براتون بتعریفم بهتره

من امروز خونه خواب بودم دیشب هم که تا دیر وقت نخوابیم یا بگم اصلا نخوابیدم بهتره

چون من صبح ساعت ۶:۴۵ دقیقه تازه رفتم بخوابم هنوز چند ساعتی نگذشته بود که

منو به زور بیدار کردن گفتن که دم در با تو کار دارن منم اصلا سر و وضع خودمو درست نکردم رفتم دم در

ببینم کیه با من سر صبح کار دارهرفتم دم در دیدم چند تا از دوستام یه گوسفند گرفتن و الانم اومدن

دنبال من که بریم بیرونسلام دادم گفتم چی شده سر صبح یادی از ما کردین؟

گفتن خدای نکرده امروز روز طبیعت گفتیم که یه گوسفند بگیریم و با دوستامون بریم تو طبیعت حال کنیم

یه کباب هم بزنیم تو رگمنم گفتم من حال و حوصله هیچی ندارم من دیشب نخوابیدم بد جوری

خوابم میاد خلاصه هر کاری کردم هر بهونه ای گرفتم نشد گفتند باید تو با ما بیایی

بالاخره یه فکر دیگه زد به سرم که یه بهونه دیگه سر به سر کنم براشون

بهشون گفتم میدونین اصلا چیه؟ من اصلا تو عمرم گوشت گوسفند نخوردم و از گوشت گوسفند هم

خوشم نمیاد حالا من که گوسفند نمیخورم چرا بیام؟

آقا چیکار دارین این بهونه منو هم گرفتن گفتن بریم برات مرغ میگیریم تو اونجا کباب مرغ بخور

دیگه مغزم از کار افتاده بود نمیدونستم دیگه چه بهونه ای بیارم

بعد از نیم ساعت چنه و چونه آخرش منو راضی کردن که باهاشون برم منم بهشون گفتم پس صبر کنین

آماده بشم بیام اونا هم گفتن زود بیا که منتظریممنم گفتم من ۵ دقیقه دیگه میام هنوز نرفته بودم تو

خونه که یه فکر دیگه ای زد به سرم که یه بهونه دیگه بتونم بگیرم شاید بذارن برم بخوابم منو با خودشون

نبرنبرگشتم بهشون گفتم راستی من لباس اتو شده ندارم من لباسام همیناست که الان تنمه

حالا کیه جلوی خنده اونارو بگیرههر چی میگم چرا میخندین بیشتر میخندنبالاخره یکیشون

جواب داد مگه میخوای بری عروسی که لباس اتو شده میخوای بپوشیلباسای ما از لباسای تو بد تره

بعدشم اگه لباس اتو شده هم بپوشی اونجا با کبابی که درست کنیم خوب کثیف میشه

خلاصه مجبور شدم برم تو خونه آماده بشم که باهاشون برم

رفتم تو خونه آماده شدم اومدم که کفشامو بپوشم دیدم کفشام نیست

تو دلم گفتم چه خوب شد حالا میتونم یه بهونه دیگه داشته باشم شاید منو با خودشون نبرن

دمپایی پام کردم رفتم دم در بهشون گفتم کفشام نیست فکر کنم داداش کوچیکم بازم رفته

نونوایی کفشای منو پوشیدهخندیدن گفتن هر بهونه ای بگیری ما نمیزاریم که بری بخوابی

باید با ما بیاییگفتن مگه دمپایی چیکارشه ؟ دمپایی بپوش بریمخلاصه با همون دمپایی هایی

که پام بود سوار شدم تو ماشینراه افتادیم که بریم تو دل طبیعت سر خیابون که رسیدیم دیدم

وایستادن رفتن مرغ فروشی دو تا مرغ برای من گرفتنیکی نه دو تاآقا جونم براتون بگه اومدن

سوار شدن دوباره راه افتادیم حالا تازه تو ماشین میخوان تصمیم بگیرن که حالا کجا بریم

بالاخره تصمیم گرفتیم طرف منزل آب یه چند کیلو متری خارج از شهرخلاصه رفتیم که بریم منزل آب

 هنوز نرسیده به منزل آب رسیدیم به پلیس راه زاهدان - خاشنگاه کردم دیدم دوستم وایستادپرسیدم چرا

وایستادی؟گفت من گواهینامه ندارمخلاصه اون دوستم پیاده شد و اون یکی دوستم جاش نشست

راه افتادیم اومدیم پلیس راه دیدیم اصلا از پلیس خبری نیست حالا کیه جلوی خنده منو بگیره

به دوستم گفتم تو که گواهینامه نداری کی به تو میگه ماشین سوار بشیآقا بالاخره رسیدیم منزل

آب.  پیاده شدیم و وسایل هایی هم که همراهمون بود از ماشین پیاده کردیم و فرشی که آورده بودیم

انداختیمش زمین و نشستیم شروع کردیم به پاسور بازیمن که داشت خوابم میبرد اصلا حوصله

بازی هم نداشتم تو دلم گفتم چیکار کنم اینا الان بازی نکنن بهشون گفتم آقا برید کبابی که قرار بود

درست کنین زود درستش کنین که من دارم از گرسنگی میمیرمیکی از اونا گفت راست میگه پس کی

میخواین کباب درست کنین بلند شین. خلاصه بزور بلندشون کردم برن کباب درست کنناونا رفتن

کباب درست کنن منم گفتم تا وقتی یه چرتی بزنمهنوز پنج دقیقه نگذشته بود که یکی از دوستام

اومده به من میگه بلند شو مرغاتو کباب کنگفتم من حوصله ندارم شما منو به زور آوردین الان هم

باید خودتون درستش کنینخلاصه اونا مجبور شدن قبول کنن . منم گرفتم راحت خوابیدم

یک ساعت گذشت منو بیدار کردین گفتن غذا آمادست بلند شو غذا بخور آقا ای ول به معرفتشون

غذا آماده و سفره رو هم انداختن همه چی که آماده شده بعدش منو بیدار کردن گفتم که چرا دیر بیدارم

کردین(البته خدارو شکر میکردم که منو به موقع بیدار کردن که من براشون کار نکنم) گفتن که خواب بودی

دلمون نیومد زود بیدارت کنیم گفتیم غذا آماده بشه بعد بیدارت کنیمخلاصه جای همتون خالی چقدر

خوشمزه بود غذاشونهر دو تا مرغ رو تنهایی خوردم واقعا جاتون خالی بود  عجب غذایی خوردم

تو عمرم همچین غذایی نخورده بودمآقا من که خوابمو زدم یک ساعتی خوابیم بعد از غذا هم

نشستیم شروع کردیم به پاسور بازیجاتون خالی بازی کردیم گفتیم حالا کمی پیاده روی حال میده

وسایل هارو گذاشتیم تو ماشین و رفتیم پیاده روی. هنوز از جایی که حرکت کردیم دور نشده بودیم که

یه سگ افاد دنبال هر پنج تامونتا جای ماشین فقط دویدیم بالاخره خودمونو به ماشین رسوندیم

گفتیم اصلا ما پیاده روی نخواستیم خلاصه سوار شدیم و حرکت کردیم طرف زاهدان.

اومدیم به پلیس راه نزدیک شدیم به خیال اینکه پلیس خبری نیست همونجوری رفتیم سر پلیس راه

دیدیم راه بسته و پلیس همونجاستآقا نگهمون داشتن و گفتن مدارک ماشینو بده منم تو دلم

دعا میکردم که برای گواهینامه نپرسهچون اگه میپرسید و میدید که گواهینامه نداره مگه ماشینش رو

چند روزی شایدم چند ماهی تو پارکینگ آب خنک میدادن خلاصه شانس خوبی که داشتیم برای

گواهینامه نپرسید و ما هم با خوشحالی راه افتادیمبالاخره رسیدیم زاهدان. به بچه ها گفتم بریم

خونه که من هم خسته هستم هم خوابم میاد

آقا حالا کیه جولوی اینارو بگیره گفتن پیاده روی که نشد بکنیم حالا باید با ماشین تو شهر بگردیم

گفتم اونجا پلیس برای گواهینامه ازت هیچی نپرسید ولی مثل اینکه دلت میخواد ماشینت یه چند

وقتی بره آب خنک بخورهگفتن تو شهر کار ندارن با ماشین ها. خلاصه یک ساعتی تو شهر دور زدیم

بالاخره خسته و کوفته برگشتیم خونه

منو باش که منم یه تعارف کردم گفتم بریم خونه اونجا میشینیم پاسور بازی میکنیمدیدم پیاده شدن

که بیان خونهتو دلم گفتم چه غلطی کردم تعارف کردمحالا چیکار کنم منم که خیلی خسته

هستم و حوصله هیچی رو ندارم مجبور شدم ببرمشون خونه آقا رفتیم تو خونه نشستیم یه چای هم

زدیم تو رگ یک ساعتی هم بازی کردیم بعدش اونا بلند شدن گفتن ما هم دیگه بریم که خیلی خسته

هستیم بریم استراحت کنیم. میخواستم بهشون بگم کجا میرین هنوز زوده بشینین بازی کنیم ولی

نگفتم جلوی دهن خودمو گرفتماونا هم هر کدومشون  رفتن خونه خودشون

خلاصه بچه ها ۱۳ به در به من که خیلی خوش گذشت جاتون هم خیلی خیلی خالی بود

اصلا امروز رو از یادم نمیبرم

امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه

ببخشین اگه سرتونو به درد آوردم. مرسی از اینکه تا آخر خوندین ولی خیلی جالب بود تو عمرم اینقدر به

من خوش نگذشته بود.

شاد و موفق و پیروز باشین

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

وصیت من جمعه یازدهم فروردین 1385 7:51 بعد از ظهر
وقتي من مردم نمي خواد برام گريه کني ، بگي عجب آدم خوبي بود . افسوس که رفت .
 
اگه دوست نداشتي سر قبرمم نيا من ناراحت نمي شم ، زندگي ماشيني
 
همينه ، وقت کمه هميشه" وقت کمه" ، من مي تونم درکت کنم .
 
لباس سياهم نپوش بهت نمياد ، ديگرانم هر چي مي خوان بگن " بزار
 
بگن ". مهم نيست . بزار وقتي نيستم حداقل راحت باشي .
 
گريه زاريم نکن ، اون موقع بهتر از هر وقت ديگه ايي مي فهمم کي
 
داره" دروغ" ميگه ، کي" راست" . فکر نکن زير خاکم ، اون موقع
 
همه جا هستم ، همه جا....
 
تو مراسمم هم نيا اگه دوست نداري . اينجوري بهتره ، بهتر از اينه که
 
بياي ولي فکرت "جاي ديگه ايي" باشه
 
البته اگه اومدي قدمت رو چشم
 
حتما وصيت مي کنم روضه خون خيلي کم بخونه تا حو صلت سر نره .
 
ميدم همه خرما ها رو هسته بگيرن و روش پودرنارگيل بپاشن . يا
 
نه مي خواي بگم يکي در ميون سيني ها " يکي با پودر يکي بي پودر
 
باشه" . چايي هم مي گم حتما تو ليوان" يکبار مصرف" بدن که
 
بهداشتي باشه.
 
وقتي رفتم " فراموشم " کن واسه هميشه ، انگار هيچ وقت نبودم.
 
وقتي مردم اما يک " وصيت " دارم برات
 
تو مثل من نمير ....
 
تو مثل من نباش ...
 
دروغ نگو....
 
خيانت نکن ....
 
حقه بازيم در نيار ...
 
وقتي مردي مثل من مي شي !
 
آزاد مي شي ، آزاد....
 
ديگه نه از" عشق" خبري هست .
 
نه از غم .
 
نه از پول .
 
نه قسط بانک .
 
نه خونه اجاره ايي .....
 
ديگه حتي مريضم نميشي که کسي نياد عيادتت .
 
ديگه غصه هم نداري که بري يه گوشه زانو هاتو از تنهايي بغل کني.
 
سردتم نمي شه .
 
بي پولم نمي شي که وقتي يک فقير ديدي تو خيابون" اشک " تويه
 
چشات جم شه.
 
ديگه عاشق کسي نميشي که عاشقت نباشه
 
ديگه به کسي راست نمي گي که بهت دروغ بگه ، يا دروغ بگي که
 
راست بشنوي .
ديگه دلتم برا کسي تنگ نمي شه .
 
این هم از وصیت من امیدوارم به لااقل به وصیت من عمل کنی
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

دل به کسی نبندید پنجشنبه دهم فروردین 1385 3:29 قبل از ظهر
نمی دانم چگونه می توانم همه را دوست داشته باشم ،
 همه را ... زشت و زيبا و مورچه و ديوار را
 همه را دوست داشته باشم و ... و دلبسته به هيچکس نباشم
 دلبسته بودن , شبيه طنابی در گردن داشتن است
 بايد مواظب باشی و گرنه
 يا خودت از دست می روی يا طناب بيچاره پاره می شود ...
 اگر خودت از دست بروی , دو حالت دارد
 يا طناب برای هميشه نعش خاطرات تو را , آويزان بر خودش حفظ می کند
 و يا از گردن بی جان تو بر گردن تازه نفسی ديگر می افتد ...
 و اگر طناب پاره شود ،
 يا تو در چاله های تاريک سردرگمی سقوط می کنی
 و يا دنبال طنابی ديگر برای آويزان کردن خودت می گردی ...
 رسم زندگی همين است
 و رسم عاشقی ...
پس سعی کنید هیچ وقت به کسی دل نبندین
چون همین بلایی که سر من اومده خدای نکرده سر شما هم میاد
خدا کسی رو عاشق نکنه
اگه عاشقش میکنه لااقل اونو به عشقش برسونه
خواهش میکنم برای من دعا کنین به عشقم برسم
 
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

همیشه به یادتم سه شنبه هشتم فروردین 1385 6:15 قبل از ظهر
اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج

شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو  روي قبرم

بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به

خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه

بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم

رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه

ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ

وقت تنها نيستي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همیشه به یادت هستم و همیشه تو قلبم جا داری

عشق من دوستت دارم

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

رفتی تنها شدم یکشنبه ششم فروردین 1385 7:3 بعد از ظهر

استاد می گوید: اگر باید بگریید، همچون کودکان بگریید
زمانی کودک بودید، و یکی از نخستین چیزهایی که از زندگی آموختید، گریستن بود، چون گریستن
 
بخشی از زندگی است. هرگز از یاد مبرید که آزادید، ونشان دادن احساساتتان شرم آور نیست
فریاد بزنید، با صدای بلند هق هق کنید، هر چه قدر که مایلید، سر و صدا کنید.چون کودکان این
 
گونه می گریند، و آنان سریعترین راه آرامش بخشیدن به قلبشان را می شناسند
هرگز متوجه شده اید که کودکان چه طور از گریستن دست می کشند؟ از گریستن دست می کشند، چون
 
چیزی حواسشان را منحرف می کند.چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا می خواند
کودکان خیلی سریع دست از گریه می کشند
و برای شما نیز این گونه خواهد بود. تنها اگر همچون کودکان بگریید
 
من که همیشه کارم  جز گریه چیز دیگه ای نیست
 
امیدوارم بلایی که من توش گرفتارم شما گرفتار نشید
 
چون از وقتی که گرفتارش شدم کارم شده فقط گریه کردن
 
عشق  بد  دردیه آدم رو خیلی زود نابود میکنه  



 
 
رفتی تنها شدم
 ای گل پریشانم مکن        درد آشنا جانم مکن
 
همچون بنفشه از قفس          سر در گریبانم مکن
 
رفتی و من تنها شدم          بازیچه غمها شدم
 
ای نازنین بهر خدا         بازی تو با جانم مکن
 
زده ای به هم تو به دست غم               مگر آشیانم
 
به وفای تو که به پای تو          دل و جان فشانم
 
تو یا به پیامی یادم کن        یا به کلامی شادم کن
 
به سکوت عالم شب        ز فغان مانده بر لب
 
به فروغ صبح صادق        به سرشک چشم عاشق
 
ندهم به آن کسی دل         که غم دلم ندارد
نخورم فریب عشقی         دل من اگر گذارد
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

سال نو مبارک پنجشنبه سوم فروردین 1385 4:9 بعد از ظهر
سلام به همه دوستان گلم
 
امیدوام حال همتون خوب باشه بچه ها خیلی شرمندم که نتونستم زودتر آپ کنم و عید رو به شما تبریک بگم
امیدوارم سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشید
و امیدوارم سال خوب و پر برکتی داشته باشید
حالا میخوام یک شعر قشنگی که من سال اول دبستان تو پیک شادی خودم خوندمش و هنوزم تو حافظه ام هست براتون اینجا بنویسمش امیدوارم خوشتون بیاد
 
آهای آهای بهاره      بهار سبزه زاره
                      
ببین دوباره بلبل     نشسته بر روی گل                     
 
چلچله با ترانه     میسازه آشیانه
 
بوی گل بهاران      شکوفه های خندان
                
به به بهار آمد         شکوفه به بار آمد
 
بچه ها ببخشید نصف دیگش از یادم رفته                    
 
 
بهار عاشق بود و زمين معشوق  عشق بی تابی می آورد و بهار
 
 بی تاب بود 
 
زمين اما آرام و سنگين و صبور ....
 
و بهار پرده از عاشقی برداشت . آن هنگام كه رازش عظيم گشت
 
و عشقش مهيب  و جهان حيرت كرد .....
 
 
 

خاك جان يافته است نكند سنگ شوي نكند بااين همه شور دلتنگ شوي
 
 
باز كن پنجره هارا وبهاران را باوركن
 
 
كنار سفره هفت سين براي من هم دعا كن.
 
 
شاد باشيد و هميشه بهاري
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

پسر برتر از دختر آمد پدید سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 3:59 قبل از ظهر
 
پسر برتر از دختر آمد پدید!
 
پسر برتر از دختر آمد پدید
پسر جمله را گفت و چیزی ندید
نگو دخترک با یکی دسته بیل
سر آن پسر را شکسته جمیل
بگفتا جوابت نباشد جز این
نگویی دگر جمله ای این چنین!
و گرنه سر و کار تو با من است
که دختر جماعت به این دشمن است
پسر اندکی هوشیاری بیافت
سرش چون انار رسیده شکافت
پسر گفتش « ای دختر محترم
که گفته که من از شما بهترم؟
که دختر جماعت به کل برتر است
ز جن تا پری از همه سرتر است
پسر سخت بیجا کند، مرگ بید
که برتر ز دختر بیاید پدید!»
پس آن ضربه خیلی نشد جابجا
که یک مغز معیوب شد جابجا
 
* عشق *
 
عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون
 
عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن
 
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل
 
عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را
 
عشق یعنی  در پی تو در به در ، عشق یعنی  یک بیابان درد سر
 
عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی  قلبی آماج خطر
 
عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی  باز می خوانم تو را
 
عشق یعنی  بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو
 
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام
 
عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست
 
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد
 
عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند
 
عشق یعنی  تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را
 
عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را
 
عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی  در میان برفها
 
عشق یعنی  یاد آن روز نخست ، عشق یعنی  هر چه در آن یاد توست
 
عشق یعنی  تک درختی در کویر ، عشق یعنی  عاشقانی سر به زیر
 
عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی  آرش و تیر و کمان ....
*زندگی *
 
زندگی یعنی مسیری رو به آب ، زندگی یعنی نه بیداری نه خواب
 
زندگی یعنی سرای امتحان ، زندگی یعنی در ان عاشق بمان
 
زندگی یعنی کمی و کاستی ، زندگی یعنی دروغ  و راستی
 
زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا ، زندگی یعنی ستم ، جور و جفا
 
زندگی یعنی سفر ، راهی دراز ، زندگی یعنی جهانی رمز دار
 
زندگی یعنی مهی در پشت ابر ، زندگی یعنی بلا و درد و صبر
 
زندگی یعنی دو روزی میهمان ، زندگی یعنی فریب میزبان ....
 
 
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

گل من دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 4:12 بعد از ظهر
سلام بچه ها

 

امیدوارم حال همگیتون خوب باشه

من اومدم یه سری به کلبه خودم بزنم برم

حالا که اومدم میخوام یک شعر  قشنگی تو وبلاگ خودم بزارم

 

گل من.دلبر من.مهوش من                        نگار دلربا و دلکش من

اگر بینی که من یکدنده هستم          چه سازم عاشقی راننده هستم

به سر ریزم به پا خاک در تو                بود ماشین عشقم پنچر تو

تمیز و نازنین و پاک هستی                مرتب تر از کادیلاک هستی

ته خط کرده بودم من توقف                 دو چشمت کرد با قلبم تصادف

چپه شد از غمت ماشین جانم         شکست از دست هجرت یاطاقانم

دگر ظرفیت هجران ندارم                  به جان نازنینت جان ندارم

کجا مخفی بماند راز عشقت             فتاده دل به دست انداز عشقت

بکن رحمی به ریش چون بز من          که در رفته زهجرت ترمز من

 

این شعرو من از خودم در وکردم به جون الاغ ملا نصرالدین راست

میگم امیدوارم خوشتون اومده باشه

اگه خوشتون نیومد به جای نظر دادن فحش بدین

راستی اگه وبلاگم کمی دیر باز میشه فرار نکنین خواهشا منتظر باشین

تا باز بشه بعد از خودتون نظر در وکنین 

امیدوارم همیشه موفق باشین 

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

شیرگی سه شنبه نهم اسفند 1384 4:54 قبل از ظهر
سلام به همه بچه های گل

امیدوارم حال همتون خوب باشه؟

بچه ها ببخشید که من کمی دیر به دیر آپ میکنم آخه تازگیها گرفتارم خیلی خیلی هم گرفتارم چون جدیدا شرکت معدنی زدیم که من جزو هییت مدیره هستم و وقت آپدیت کردن ندارم شب هم که نمیشه نخوابم حتما باید بخوابم وگر نه شب آپ میکردم آخه صبح خواب میرم و نمیشه برم سر کارمبا اینکه میدونم مطالب جالبی ندارم تو وبلاگم ولی اینو گفتم که اگه یه زمانی سرتون تو وبلاگم افتاد نگید خالد کجا غیبش زده کم پیداستامیدوارم همتون موفق باشین

خدا نگهدارتون

ILove All ShiragiI Kiss Much All Shiragi  And ...... ILove You For Ever My Love

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

ایستگاه دوم شنبه بیست و نهم بهمن 1384 6:46 قبل از ظهر

ايسگاه دوم پياده ميشم!

زندگی 3 ايستگاه دارد! 1.تولد  2.عشق  3.مرگ...... آقا لطفا ايستگاه دوم نگه دار !!

-----------------------------------------------------------------------------

هنوزم دوستت دارم!

پاييز را دوست دارم چون فصل غم است... غم را دوست دارم چون حرف دل است... دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت... عشق را دوست دارم چون تو را با من اشنا کرد...

-----------------------------------------------------------------------------

هيچ وقت تنها نيستي عزيزم!

اگه يه روز من مردم و تو منو دوست داشتی پنجشنبه ها بيا مزارم گل سرخي را رو قبرم بزار تا هميشه اون گل رو که بهت داده بودم به خاطر بيارم....ولی....اگه تو مردی....من فقط يكبار... ميام مزارت..ميام و اون دسته گل سفيد مريم رو که با خون خودم سرخش کردم برات هديه ميکنم و عاشقانه کنارت جون ميدم تا بدونی هيچ وقت تنها نيستی !!

-----------------------------------------------------------------------------

خدا رو بخاطر خدابودنش دوست دارم...

خدا رادوست دارم چون حرف هاي آدم هارو  سند تو آل نميکنه... خدا رو دوست دارم چون آيديش هميشه روشنه... خدا رو دوست دارم چون هيچکس رو Ignore نميکنه... خدا رو دوست دارم چون خداست....

-----------------------------------------------------------------------------

هنوزم دوست دارم!

در تاريکي شب 3 شمع روشن کردم... اولی براي ديدنت،... دومی براي ماندنت،... سومی براي بوسيدنت. در آخر هر 3 را خاموش کردم براي در آغوش کشيدنت......

-----------------------------------------------------------------------------

من تقديم به تو!

ميبينی هنوز همانم، همان قدر عاشق، همان قدر بی دل، هر روز که ميگذرد نگاهت عاشقترم ميکند و لبخندت شيفته ترم، خدا ميداند که چقدر به خاطر نبودنت گريه ميکنم، اگر نتوانستم نامه تو را بی آنکه بترسم مزمزه کنم پس زبان به چه درد ميخورد، اگر نتوانم فرياد بزنم دوستت دارم پس دهنم به چه درد ميخورد؟ ( تقديم به تو كه دوستت دارم اما از من دوري)

-----------------------------------------------------------------------------

چطوري ازت بگذرم؟

ميگن آدم بايد براي رسيدن به عشقش از تمام دنيا بگزره...  ولی تو که دنياي منی چطوری ازت بگزرم؟!!

-----------------------------------------------------------------------------

تازه فهميدم!

رو تو يه حساب ديگه ايی ميکردم ناراحت نشو ولی تازه ميفهمم مردم راست ميگفتن تو آدمه دو رويی هستی...........يه روت ماه ه ، يه روت گل يکی از يکی قشنگ تر!

 

                           I Love You More Than Love

         I can tell you what I feel like                 

 

it is as if I were a bird

Flying freely in the clear blue sky

              

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

میترسم شنبه بیست و نهم بهمن 1384 5:29 قبل از ظهر

خیلی می ترسم اگه تو یه روز نصیب من نشی

اسیر عشقت شمو آخر زمن جدا بشی

پر بکشم از دلتو از قید من رها بشی

بری تو هم مثل همه واسم یه بی وفا بشی

نمی دونم که از این روزا، چرا محل نمی ذاری

می خوای بری عزیز من، رو قلب پا بذاری

وقتی میگی دوست دارم اصلا باور ندارم

آخر با رفتارت میگی که من تو رو دوست ندارم

نمی دونی چه می کشم از دست توای نازنین

از دست تو چکار کنم ، می خوای برم زیر زمین

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

آری شنبه بیست و نهم بهمن 1384 5:26 قبل از ظهر
 

شبی پرسیدمش با بی قراری

به غیر من کسی را دوست داری

به چشمش اشک شد از شرم جاری

میان گریه هایش گفت :آری!

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

یه جور پاچه خواری دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 6:43 قبل از ظهر
سلام به برو بج بلاگفاالبته جیگرای خودمامیوارم حال همتون خوب باشه؟

بچه ها من هر روز حوصله ندارم مطالب وبلاگمو عوض کنم  از شما هم معذرت می خوام که مطالبی که میزنم خیلی جالب نیست

من چون به نظر خودم جالب میان میزنمشون تو وبلاگ

اگه بدونم بقیه از چه مطابی خوششون میاد حتما از همون مطالب تو وبلاگم میزارم

الانم دارم یه مسافرت خیلی خیلی کوتاه میرم ان شاء الله همین که برگردم بازم به سلیقه خودم مطالب قشنگی براتون میزنم تو وبلاگ

ببخشید سرتونو به درد آوردم

فعلان به امید دیدار و خدا حافظ

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

I Love You جمعه بیست و یکم بهمن 1384 7:54 قبل از ظهر

divoone.

oghdeyi.

susul.

efadei.

tarsoo.

damdami

.asopas

.razl.

ashghal.

moftkhor

شاکی شدی؟

hala harfe aval 8 kalame bala ro kenare ham bezar

 

نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

نظر خواهی سه شنبه هجدهم بهمن 1384 5:0 قبل از ظهر
بابا نظر ودین شما که منو وکشتین       
نوشته شده توسط خالد ریگی | موضوع: | لينک ثابت |

 
 

 

                   Powered By BLOGFA - This Template Designed By BEHROOZESD

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

به وبلاگ ملک خالد ریگی لادز خوش اومدین بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

Powered by : khaled-eshghi.blogfa.com